جوجه ی بی نام
   عکس


 

 

 




در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩نوشته  صبا

داری بزرگ می شی لنا

داری بزرگ می شی توئی که حتی به دنیا اومدنت واسه همه ی ما غیر قابل باور بود.

حالا هر روز صبح که بیدار می شی، با اون صورت کثیفت شروع می کنی به خندیدن و دل همه ی ما رو آب می کنی

دیروز عصر که پیش من خوابیده بودی و نفهمیدم چجوری از کرییر اومده بودی پایین، بزرگ شدنت رو حس کردم.

خوشحالم که با همه ی کوچکیت خودت رو اینطور توی دل همه بردی.

شاید یه مدت از هم دور باشیم

اما این رو بدون « لنا یکی، خاله یکی»

 

 

 




در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩نوشته  صبا
    


الان

در این لحظه که من اینجا نشستم

بالاخره شما،خانوم لنا، برای اولین بار شیشه رو با محتویاتش زدین توی رگ

نوش جون.

 




در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩نوشته  صبا

کوچولوی نق نقو

خنده ی رو لبت کو؟

گریه نکن همیشه

هیچ کس دوستت نمی شه

چون که با گریه زاری

همه می شن فراری

بچه ی خوب می دونه

بدی ها رو می رونه

شاد و مهربون می شه

یک گل خندون می شه

کوچولوی شاد، بخند

در روی شادی نبند

تا که بخنده مامان

بابا شاد بشه آسان

فکر نکنین همچین راحت نشسته هااااا!!!!!!!!




در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩نوشته  صبا

یادم هست که یک ماه پیش این روزها، حال و احوال من، مامان، بابا و همه ی اطرافیانی که در شمارش معکوس اومدن تو به سر می بردن، چطور بود.

دلهره، اضطراب و نگرانی توام با شادی

حس عجیبی بود لنا.

چیزی داشت به ما اضافه می شد

چیزی که به لحظه ای از ماهی به آدم تبدیل می شد.

و حالا...

روزها از بودنت می گذره و من تمام این بی خوابی ها، تمام این پوشک عوض کردن ها، تمام نق نق کردن هات رو با همه ی وجود می پذیرم.

و می دونم که این ها همیشگی نیستند و تو در سال های بعد، وقتی به آرامش نیاز داری، وقتی به شونه ای برای اشک ریختن نیاز داری، آغوش من همیشه واست باز می مونه.

الان که دارم این ها رو می نویسم تو داری از خواب بیدار می شی و منتظرم که اون چشمهای پولکی هفت رنگت رو باز کنی تا من یه دریا آرامش پیدا کنم.

بیدار شو لنا....




در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩نوشته  صبا

امروز ۴ روز می گذره

جوجه ی من، می دونی از چی ۴ روز می گذره؟

از اینکه تو هم هستی

آره

هستی

تو ١۵ تیر به جمع ما اضافه شدی.

و دیروز که ۵ شنبه بود، اسم لنا رفت توی شناسنامه ات.

امروز که داشتی صورت من رو توی خواب ناخن می کشیدی، به این فکر کردم که چقدر برای این روزها که کنارت دراز بکشم و نفست به صورتم بخوره و وجودت رو حس کنم، انتظار کشیدم.

حالا که اومدی، انتظار چیزهای دیگه ای رو می کشم

سلامتت

انسانیتت

موفقیتت

قدرتت

آزادیت

و خیلی چیزهای دیگه




در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩نوشته  صبا

جوجه بانو

نمی دونم چیزی رو که الان می خوام بگم رو باور می کنی یانه.

می خوام بگم که امروز سه شنبه است

و تو هفته ی دیگه، این روز و این ساعت پیش ما خواهی بود.

باور می کنی؟

منتظرانه: ما به شدت در شمارش معکوس به سر می بریم.




در سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩نوشته  صبا
   کی؟


جوجه جون

فکر کنم تو بهتر از هر کسی می دونی که کی قراره بیای.

پس به ما هم بگو

یه جماعت اینجا منتظرن




در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩نوشته  صبا
   درباره جوجه

   آرشيو مطالب

   تازه ها

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي

   نی نی ها


Blog Skin