الان
در این لحظه که من اینجا نشستم
بالاخره شما،خانوم لنا، برای اولین بار شیشه رو با محتویاتش زدین توی رگ
نوش جون.
کوچولوی نق نقو
خنده ی رو لبت کو؟
گریه نکن همیشه
هیچ کس دوستت نمی شه
چون که با گریه زاری
همه می شن فراری
بچه ی خوب می دونه
بدی ها رو می رونه
شاد و مهربون می شه
یک گل خندون می شه
کوچولوی شاد، بخند
در روی شادی نبند
تا که بخنده مامان
بابا شاد بشه آسان

فکر نکنین همچین راحت نشسته هااااا!!!!!!!!
یادم هست که یک ماه پیش این روزها، حال و احوال من، مامان، بابا و همه ی اطرافیانی که در شمارش معکوس اومدن تو به سر می بردن، چطور بود.
دلهره، اضطراب و نگرانی توام با شادی
حس عجیبی بود لنا.
چیزی داشت به ما اضافه می شد
چیزی که به لحظه ای از ماهی به آدم تبدیل می شد.
و حالا...
روزها از بودنت می گذره و من تمام این بی خوابی ها، تمام این پوشک عوض کردن ها، تمام نق نق کردن هات رو با همه ی وجود می پذیرم.
و می دونم که این ها همیشگی نیستند و تو در سال های بعد، وقتی به آرامش نیاز داری، وقتی به شونه ای برای اشک ریختن نیاز داری، آغوش من همیشه واست باز می مونه.
الان که دارم این ها رو می نویسم تو داری از خواب بیدار می شی و منتظرم که اون چشمهای پولکی هفت رنگت رو باز کنی تا من یه دریا آرامش پیدا کنم.
بیدار شو لنا....
